تبليغاتX
بسم الله الرحمن الرحیم



بسم الله الرحمن الرحیم  

 


             صفحه نخست
             ايميل به مدير
             طراح قالب
             آرشيو وبلاگ
             وضعيت مدير در ياهو



 

نويسنده :


 

موضوعات :


 

آرشيو وبلاگ :


 


طراح قالب :





 بهار

من از قصه زندگی ام نمی ترسم
من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.
ای بهار زندگی ام
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست
اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد
برگرد
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا
باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.
بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که قلب من هم شکسته
بدان که روحم از همه دردها خسته شده.
این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.
بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام



+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 11:2  توسط دل شکسته تنها

 از خدا خواستم

من از خدا خواستم،
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا   لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است كه من شاهد رفتن تو هستم



+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 10:59  توسط دل شکسته تنها

 اخرین لحظه دیدار

در اخرين لحظه ديدار به
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان اسمان قلبم
با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توان را
از من مي ربود بر لبانت
زينت بست.
و به ارامي از من  فاصله
گرفتي بي هيچ كلامي.
من خاموش به تو نگاه می كردم
و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت
نحيف لحظه اي فقط لحظه اي  مي انديشيد كه
اسمان بهاري يعني ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهاني
و اين جمله ،جمله اي
بود بدتر از هر خواهش
براي ماندن و تمنايي
بود براي با او بودن.



+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 10:56  توسط دل شکسته تنها

 اغوش

 

كاش الان آغوش گرمت سر پناه خستگيم بود

دو تا چشمات پر از اندوه

واسه دل شكستگيم بود

آرزوم اينه كه دستام توي دستاي تو باشه

تنگي اين دل عاشق با نوازش تو واشه

واسه چي خدا نخواسته من كنار تو باشم

قول مي دم با داشتن تو هيچ غمي نداشته باشم

همه هستي قلبم تو دو حرف خلاصه ميشه

عشق تو ، بودن با تو

پرم از ترانه تو

گر چه واژه ها حقيرن

خوبه وقتي نيستي پيشم

اونا دستمو مي گيرن

راز عشق منو هيچ كس غير مهتاب نمي دونه

تنها شاهد واسه غصه ، گريه و تنهاييم اونه

واي اگرمن اين نبودم كاش ميشد پرنده باشم

تا از اين دور بودن از تو بتونم بلكه رها شم

يه پرنده شم شبونه

بكشم پر به خيالت

برسم به لونه تو

بگيرم سر زير بالت

زندگيم رنگ خا بود

اگه تنها تو رو داشتم

اگه ميشد واسه گريه

رو شونت سر مي گذاشتم



+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 10:51  توسط دل شکسته تنها

 

 اگر لذت ترك لذت بداني
دگر شهوت نفس لذت نخواني


از سينه تنگم دل ديوانه گريزد
ديوانه عجب نيست كه از خانه گريزد

 عاشقي پيداست از زاري دل
نيست بيماري چو بيماري دل

 روزاحباب تو نوراني الي يوم الحساب
روزاعداي تو ظلماني الي يوم القيام

 ديوانه كرد آرزوي وصل او مرا
از سر برون نمي‌رود اين آرزو مر

 گفتمش نقاش را نقشي بكش از زندگي
با قلم نقش حبابي بر لب دريا كشيد

 آنكةعاشقانةخنديدخندهاي منودزديد
پشت پلك مهربوني خواب يك توطئةميديد

 توراميبينم وميلم زيادت ميشود هردم
توراميبينم ودردم زيادت ميشود دردم

هركسي هم نفسم شددست آخرقفسم شد
منه ساده بخيالم كه همه كاروكسم شد

نيازارم ز خود هرگز دلي را
كه مي ترسم در آن جاي تو باشد

 گر بي خبر آمديم به كوي تو، دور نيست
فرصت نيافتيم كه خود را خبر كنيم

 گرچه میدانم نمي‌آيد،ولي هردم از شوق
سوي درمي‌آيم و هرسو،نگاهي میکنم

 از سوز محبت چه خبر اهل هوس را
اين اتش عشق است نسوزد همه كس را

 آورم پيش تو از شوق پيام دگران
گويمت تا سخن خويش به نام دگران

 من بخال لبت اي دوست گرفتار شدم
چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم

 گاه گاهي به من ازمهر پيامي بفرست
فارغ ازحال خود و جان و جهانم مگذار

 غمي خواهم كه غمخوارم تو باشي
دلي خواهم كه دل آزارم تو باشي

 گر نرخ بوسه را لب جانان به جان كند
حاشا كه مشتري سر مويي زيان كند

گر هيچ مرا در دل تو جاست بگو
گر هست بگو نيست بگو راست بگو

 صبر در جور و جفاي تو غلط بود غلط
تكيه بر عهد و وفاي تو غلط بود غلط

 گرچه هرلحظه زبيداد تو خونين جگرم
هم بجان توكه ازجان بتو مشتاق ترم

 غير از غم عشق تو ندارم , غم ديگر
شادم كه جز اين نيست مرا همدم ديگر

 دل كه آشفته روي تو نباشد دل نيست
آنكه ديوانه خال تو نشد عاقل نيست

 زدرد عشق توبا كس حكايتي كه نكردم
چرا جفاي تو كم شد؟شكايتي كه نكردم

 تو كيستي،كه اينگونه،بي تو بي تابم؟
شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم

 بشنو از ني چون شكايت ميكند
از جداييها حكايت ميكند



+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 10:40  توسط دل شکسته تنها

 کاش

کاش کودک بودم تا شبها قبل از اینکه بفهمم چه کسی برایم لالایی گفته،
عمیق ترین خواب دنیا را داشتم.وصبح ها با خمیازه وعشوه ای کودکانه،
بعد از همه از خواب برمی خواستم.
ای کاش کودک بودم ، تا هر وقت دلم می گرفت با صدای بلند گریه می کردم

و داد می زدم تا همه درد مرا بفهمند
.
ای کاش کودک بودم ، تا عروسکهایم را در اختیار می گرفتم و

هر گونه که دوست دارم با آنها بازی می کردم و هیچ وقت عروسک هیچ کس نمی شدم
.

ای کاش کودک بودم ،تا بزرگ ترین شیطنت زندگیم نقاشی روی دیوار بود
.
ای کاش کودک بودم ، تا از ته دل می خندیدم،

نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم.
ای کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه تو،

همه چیز را فراموش می کردم.




+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 13:15  توسط دل شکسته تنها

 باز

و باز هم یک روز بارانی و خاطره ای دیگر . تمام روزهای زندگی ام پر شده از خاطرات روزهای بارانی. قطره های باران که به زمین می رسند گویی سیلی محکمی به قلب من نواخته می شود و من زیر باران این همه غم می شکنم . امروز هم باران ترانه دیگری آغاز کرده، تا با آن قلب شکسته مرا بیش از این بشکند . اما گویی امروز این ترانه رنگ و بوی دیگری دارد. نمی دانم اما شاید این بار آسمان دلش به حالم سوخته و می گرید. مثل اینکه او هم فهمیده است که من چه می کشم آخر او شاهد تمام خاطراتم در روزهای بارانی بوده است. نمی دانم چرا این بار دلم به حال خودم سوخته است و چشمانم بارانی گشته اند. آسمان با قطره های آب می بارد و دل من با قطرات اشکم . همیشه از خودم می پرسم اگر آسمان ببارد زمین سیراب می شود اما چرا چشمان من هرچقدر می بارند دلم سیراب نمی شود و دست از گریه کردن بر نمی دارد. شاید دل آسمان پاک تر از دل من است.

 

 



+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 13:12  توسط دل شکسته تنها

 در جلسه

در جلسه امتحان عشق

من مانده ام و یک برگه سفید !

یک دنیا حرف ناگفتنی

و یک بغل تنهایی و دلتنگی. . .

درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود !

در این سکوت بغض آلود

قطره کوچکی هوس سرسره بازی می کند !

و برگه سفیدم

عاشقانه قطره را به آغوش می کشد !

عشق تو نوشتنی نیست . . .

در برگه ام ، کنار آن قطره

یک قلب کوچک می کشم !

وقت تمام است . . .

برگه ها بالا .



+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 13:11  توسط دل شکسته تنها

 عشق

عشق در تب و تاب نگاه تو بهانه ایست برای بودن من

و چشم های تو حرمت عشق را اعتبارند

وقتی هرم گلبوسه های اشک گونه های سردم را می سوزاند

دست های تو آن سوی پنجره سبز می شوند

دست هایم تمنایی است برای در آغوش کشیدنت ... از رنج تنهاییم در نبودنت  ...

صدایت خواب کودکی هایم را به گوشم نجوا می کند

هیچ دستی اشک هایم را نوازش نخواهد کرد

باور کن ... تا نیایی خورشید هرگز طلوع نخواهد کرد

پس بیا و با من باش ...

فقط با من ...



+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 13:8  توسط دل شکسته تنها

 خسته ام

خسته ام ... خسته .... خسته ی خسته ...خسته ام از نوشتن از عشق ... از نوشتن از این همه دروغ ...خسته از این کلمات کودکانه ...از این دلخوشی های بچه گانه ...خسته از این سردرگمی .. خسته از فراموش کردن بودنم ..فراموش کردن هستی ام...وجودم...خسته از بازیهای بچه گانه .. خسته از دویدن ... برای رسیدن ... برای رسیدن به هیچ !خسته از شنیدن ناله های عاشقانه عاشقی در کنج تنهایی هایش ... خسته ام از این اعتیاد قلبم به عشق ... از اعتیاد

چشمانم به اشک ...خسته از باور دروغی به نام عشق ... خسته از این بازی ... ازبازی دل...

خسته از مرهم گذاشتن بر این زخم های کهنه ...خسته از شنیدن صدای در ... در دل ... که هرزگاهی غریبه ای بر آن می کوبد ...



+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 13:7  توسط دل شکسته تنها

 تسلیت

به گل پرپر شده تسلیت می گویم .
خواب غفلت احتیاج به بستر ندارد
.
ابر به اندازه ای لطیف بود كه باران نباریده در درونش دیده می شد
.
تا آخرین ضربه قلبم را ، در سینه زندگی خالی می كنم
.
شهاب دردل شب فریادی به روشنی روز می كشد
.
سكوت گورستان پشتوانه خواب جاودانه است
.
ابر ، باران نباریده را بسته یندی می كند
.
زندگی حاصل جمع گذران است
.
هماغوشی میله های قفس ، آزادی پرنده محبوس را در پی دارد
.
میكروب نسبت به تشخیص آزمایشگاه تقاضای تجدید نظر دارد
.
هرگز اختلاف طبقاتی بین مرغ و خروس حل نمی شود
.
شیره خام نباتی هنگام بالا رفتن از درخت سقوط كرد
.
مغزم درگذشت و افكارم بدون سرپرست ماندند
.
بستن دست و پای عنكبوت احتیاج به نخ ندارد
.
ردپای ماهی نقش بر آب است
.
می گفت فایده پنجره اینست كه اگر از در بیرونت كردند ، از آن می توانی دوباره داخل شوی
.
مرگ مهمانیست كه همه انتظار آمدنش را دارند ولی هیچكس از آمدنش شاد نمی شود
.
شب را به انتظار صبح می كند تا در روشنایی روز پرده ها را بكشد و به خورشید اجازه ورود ندهد
.
هر وقت اشك به میهمانی چشم می آید آنرا به زور بیرونش می كنند و نامش را گریه می گذارند
.
روباه دم بریده شاهدی نیافت تا در دادگاه به نفعش رای دهد
.
آنقدر از زندگی سیر شده بود كه هیچكس تحمل بوی او را نداشت
.
جان آدمها تنها امانتی است كه بد حسابترین آدم ها هم مجبور به برگرداندن آن به صاحبش هستند
.
یكی می گفت : آنها كه دارند می میرند دیگر معلوم نیست چه مرگشان است
.
یكی می گفت : شیرینی دیگران به جای خود ، حلوای شما مزه دیگری دارد
.
یكی می گفت : آرزو دارم پرواز روحم را تا دور دستها به تماشا بنشینم
.
یكی می گفت : مرگ ، مانع كش پیدا كردن زندگی است
.
یكی می گفت حالا كه حریف مرگ نیستی ، زندگی كن
...
یك می گفت :‌مرگ حایل بین حال و آینده است
.
مرگ به رسم یادبود با زندگی عكس گرفت



+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 13:6  توسط دل شکسته تنها

 من

من عاشق هیچ كس نیستم. من عاشق غروبم. عاشق نشستن و خیره شدن به غروب. من عاشق ابرم كه هرچه شبنم از

اوست. عاشق سنگ انداختن توی آب و گوش كردن به صدای دلنشین موج. من عاشق نشستن با دوستان پاك و عاشقم هستم. عاشق گوش كردن به دلاشان. عاشق خنده هاشان و دیوانگی هاشان. من عاشق چرخ و فلكم. عاشق نان و پنیر و سبزی... آه كه چه حالی دارد. میتونم عاشق بشم وقتی باران می بارد. عاشق دلباختن با یك نگاهم. من عاشقم. عاشق بغض های خفته ام. عاشق بوسیدنم. عاشق گریستن در حضور دوستم. عاشق سكوت مرموز دل های شكسته ام. عاشق نگاه خیره به دیوارم. عاشق گم شدن و به اوج رسیدن در خیال هستم. من عاشق سادگی شعرهای سهرابم و عاشق غنای حافظ. من عاشق صدای مادرم هستم. عاشق آرامشی كه به من می بخشد. عاشق موسیقی ام. من عاشق نواختن هم هستم. و روزی من خواهم نواخت. غم های دلم را خواهم نواخت و شكستنش را به تار خوام كشید. من عاشق لحظات غروبم و عاشق برگ زرد خزان. عاشق خش خش برگ ها زیر پای یك عاشق دل شكسته ام. شاید این برگ ها هم تابع دل اوست!.... در آخر اینکه من همراه غروب عاشق می شوم و همه طول شب را عاشق می مانم.

به سرزمین خیال می روم و از عشق می نویسم. از احساس خوب عاشق بودن. من عاشق این احساسم..... فقط همین



+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 13:2  توسط دل شکسته تنها

 دلم

دلم برای کسی تنگ است

که آفتاب صداقت را

به میهمانی گلهای باغ می آورد

و گیسوان بلندش را 

به بادها میداد

و دستهای سپیدش را 

به آب می بخشید

 

دلم برای کسی تنگ است

که چشمهایش را

به عمق آبی دریای واژگون می دوخت

و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند

 

دلم برای کسی تنگ است

که همچو کودک معصومی

دلش برای دلم می سوخت

 

 

دلم برای کسی تنگ است

که تا شمال ترین شمال 

و در جنوب ترین جنوب

در همه حال

همیشه در همه جا

آه با که بتوان گفت

که بود با من و پیوسته نیز بی من بود

و کار من ز فراقش فغان و شیون بود

 

کسی که بی من ماند

کسی که با من نیست

کسی ...

دگر کافی است

 !!!

 

 



+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 13:0  توسط دل شکسته تنها

 به تو

به تو دلبسته شدم

از همان روز که قاموس زمان       چله از قلب فرو مرده من باز گشود

به تو عادت کردم

چون دم و باز دمم            که همه عمر مکرر شده است

و نمیدانم من

ونمیدانیم ما

که چه تعداد نفس            در همه عمر دراز            رفته در کام فرو

گاه حتی ز تو آزرده شدم             تو گل وحشی دشت                     من یکی مست تماشای رخت

وه که پیکان نظر بازی تو                         خوش فرو هشت              در این قلب ستمدیده من

و من واله تو

به عبث در هوس چیدن تو                         دست بردم بر آن ساقه ناب تن تو

تا تو را در کشم اندر تن خود                    آه افسوس بر این نکته نیندیشیدم
ساقه ناب گل وحشی دشت                      خار خود می خلد اندر تن من

آری ای آبی نیلوفریم
من همان شب پره ام

که شبی راز غم عشق تو را           با یکی شمع نهادم به میان
شمع نالید ز شب تا دل صبح         و شرر بر تن زارم بفکند

و کنون باز منم شب پره سوخته پر             و سحر نزدیک است
لیک این بار دگر می دانم

و تو هم می دانی

عمر یک شب پره شب تا سحر است

پس دگر من نگهم را ز تو بر می دارم         تا نظر بر سحر مرگ نشان آویزم

لیک ای چشمه زیبایی و نور         بر بلندای افق

گر گذر کرد دلت                        یاد این عاشق پر سوخته کن
که تو را دید شبی

و

شبی رفت ز یاد



+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 12:57  توسط دل شکسته تنها

 عادت

عادت همه چیز را ویران می کند وای به روزی که چیزی حتی عشق عادتمان شود . . .
عاشق کم است و سخن عاشقانه فراوان دیگر سخن عاشقانه گفتن،دلیل عشق نیست وآواز عاشقانه خواندن،دلیل عاشق بودن ولی ای دوست،تو نگاه عاشقانه ات راعاشقانه نگهدار و کلام ساده ی عاشقانه ات راخالصانه بگو و همیشه به یاد عشق عاشقانه عاشق باش شاید عاشقانه کمی دوستت بدارند . . . شاید



+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 12:56  توسط دل شکسته تنها

 شاید

این دیدارشاید آخرین دیدارما باشد
آخرین درود و آخرین بدرود
آخرین نگاه و آخرین لبخند
وما مجبوریم به این جدایی مقتدرتن دردهیم
تلخی این وداع ناگزیررا شاید دیگرهیچ وقت شیرینی دیداری دوباره بی رنگ نکند
شاید دیگر خواب هیچ کوچه ای را صدای قدم های ما برهم نزند
شاید هیچ وقت فرصت نکنی که برای سلام کردن به من پیشدستی کنی
شاید دیگرفرصت نکنم برای نگاهت غزل بنویسم
اصلا شاید همین فردا
یا یکی ازهمین فرداهای نارنجی که خواهند آمد
عکسم را کنارنوشته ای که شروعش" انالله و اناالیه راجعون" است
برروی دیوارسیمانی کوچه تان ببینی..
اما، توصبورباش، خم به ابرو نیاور
ما ،همه درنبرد با تقدیربازنده ایم
راستش...مردن، اتفاق تازه ای نیست
و زندگی هم
دیگر نمی تواند، آش دهن سوزی باشد



+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 12:55  توسط دل شکسته تنها

 به نام

به نام سرفصل همه نامه‌ها
چه آنهایی كه نوشته شدند
و چه آنهائی كه سپید ماندند
تا كاغذها سیاه نشوند.
یك سلام پر رنگ و چند نقطه چین …
به علامت جوابهایی كه هرگز ندادی
و یك دقیقه سكوت!
به احترام تمام لحظه هایی كه در انتظار پاسخ تو مردند.
فرض كه دلت نخواست!
به فرض كه حوصله ات نیامد!
به فرض كه لایقش نبودم!
فرض كه دوستم نداری!
نه خودم نه نامه هایم را!!!
این خودش قانع كننده ترین دلیل دنیاست.
بی دلیلی هم خودش كلی دلیل ست.
لااقل می گفتی:
«این هم كه جوابی ننویسند جوابی ست»
دریغ از همین حرف
چه می شود كرد
توئی و عزیز كرده این دل رسوای سرگردان خودم،
چه كارش كنم
جواب هم ندهی بهانه ات را می گیرد
بگذریم …
حوالی همین روزهای پژمرده نیامدنت
انگار كسی از آسمان به من گفت
شاید این عزیز كرده دلت شعر به دل مخملی اش نمی نشیند!
حق بعد از تو با اوست
این بار دیگر شعر نمی نویسم
نامه هایی را برایت می نویسم
كه در تنهایی پاییزی ام برای خودم نوشتم
و برای تو پاره كردم.
حقیقتش فكر می كردم
اگر می خواست
از این زبان خوشت بیاید
حرفهای عادی خودم را بیشتر دوست داشتی
كه نداری
حالا چاره ای نیست،
این را هم امتحان می كنم.
راستی به دل نگیر
بین نامه هایی كه پاره كردم
اسم تو همیشه با چند كلام قبل و بعدش سالم و دست نخوره ماند و
حالا هم از روی همان اسم خودت
نامه های تكه تكه شده را كنار هم چیدم
و برایت نوشتم
این بار هم اگر به دلت ننشت
فكر دیگری می كنم
شاید هم دفعه بعد
به سبك آدم های آن طرف تاریخ حرفهایم را برایت نقاشی كردم.
خدا را چه دیدی
شاید پسندیدی
خوب دیگر وقت چشمهای روشن نازت را زیاد گرفتم
بگو به روشنی خودشان كدری لهجه این لیلی آواره را ببخشند.
ممنون كه همیشه ناخواسته كمكم می كنی
چه خودت،
چه اسم قشنگت،
چه سفرت،
چه نیامدنت
و این بار هم بی جوابیت
كه كانون از هم پاشیده نامه های پاره پاره ام را به هم پیوند زد،
تاریخ نمی زنم
هر وقت كه تو ممكن است حوصله مهربانیت بیشتر باشد.
حرف آخر اینكه زیبا،
بی تقصیر پروانه ات می مانم
و برای تو می نویسم
تو عزیزی،
چه بهاری باشی،
چه تابستانی،
چه پاییزی
دلت نسوزد،
نگو چه لحن غم انگیزی
راست می گویم
كه عزیزی،
حتی اگر اینها را هم مثل بقیه فراموش كنی
و دور بریزی
كسی كه هم بی تو می میرد
و هم برای تو.
 



+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 12:54  توسط دل شکسته تنها

 دل من

دل من برایت تنگ است
این جمله امروز چقدر خالی ست ! روزی این جمله تمام حال مرا بازگو می كرد .واژه واژه اش بوی تنهایی مرا تمام و كمال می پراكند . امروز اما ، دل تنگ بودن معنایی ندارد ! حس امروز من دلتنگی نیست. انسان برای آنچه كه اكنون ندارد ، اما دیروز داشته است و فردا شاید داشته باشد دل تنگ می شود . من امروز تو را ندارم ، درست ! اما دیروز و دیروز و صدها دیروز دیگر هم نداشته ام و برای داشتنت هیچ فردایی متصور نیست ! داشتنت خاطره ایست آن چنان كه دیگر به افسانه های هزار و یكشب می ماند و از سوی دیگر محالواره ایست برای فردایی كه به جادوی هیچ غول چراغی ، هرگز نخواهد آمد !! به من حق بده كه دلتنگ نیستم . من اصلا هیچ نیستم ! هیچ ندارم ! احساسم تكه تكه شده و تصاویر معوج این آینه تكه تكه به هیچ چیز شباهت ندارد . ما به یك گم شدن نیاز داشتیم ، بدون فكر كردن ! در لا به لای برفهای تقدیر كه بر سرمان می بارید . ما باید به هم فرصت حرف زدن می دادیم .باید شجاعت شنیدن را حفظ می كردیم ،چنان كه شجاعت گفتن را ! اما ما چه كردیم ؟! از هم فرار كردیم ! یا به عبارت بهتر از خودمان گریختیم ! منطق دودوتا چهارتای مان را به كار گرفتیم و دل بیچاره تعطیل شد !! خواستیم متهمی پیدا كنیم .‹‹زمین و آسمان در پیش چشمان ما به شكل مظنونینی همیشگی» درآمدند كه دستهاشان، خائنانه ، دستهای ما رااز یكدیگر جدا كرده بود !بعد هم وقتی دیدیم دستمان به جایی بند نیست ،بند كردیم به خودمان . نازنین روزهای خوش علاقه ! تمام قصه همین بود ! ما خیلی به هم بدهكاریم . ما به خودمان هم خیلی بدهكاریم ! هزار بهانه جور كردیم تادیگر بهانه هم نباشیم ! غافل از اینكه گریه های بی بهانه ، بر خاك می ریزند و گریه های بهانه دار بر شانه ! و این تفاوت زمین است و آسمان !! آرزوی دیروز فراموش ناشدنی ! تو دیگر آرزوی من نیستی !! هیچگاه دلم پایش را از گلیم خودش درازتر نكرده است ! آرزوی محال داشتن مثل امید بستن به سراب ست كه تنها عطش را می افزاید .آرزوی امروز شاید گریستنی باشد بر دامان پرمهرت آن چنان كه سخن را مجالی نباشد و تنها اشك باشد و اشك و بس ! می بینی كه ! این هم كم محال نیست !! شاهزاده قصر غزلهای غاشقانه ام ! غزلواره زندگی ما دو سه بیت كم آورد ! سیلاب فاجعه آن چنان مرگبار بود كه طومار عاشقانگی پیچیده شد ، نا تمام ! ما باید آن را با هم تمام می كردیم . همان طور كه با هم آغاز كردیم و ادامه دادیم . چه این غزل ، غزل من نبود ، غزل تو هم نبود ، غزل ما بود ! اما ما نه خواستیم و نه توانستیم « به سرایش این شعر نا تمام » دست زنیم . چه دیگر دست مشتركی باقی نمانده بود !هجوم طوفان دستهای ما را از هم جدا كرده بود …. چقدر ترانه یغما (1) زیباست : گریه كردم گریه كردم ، اما دردمو نگفتم تكیه كردم به غرورم ، تا دیگه از پا نیقتم چه ترانه بی اثر بود ، مثه مشت زدن به دیوار اولین فصل شكستن ، آخرین خدانگهدار ! من به قله می رسیدم ، اگه هم ترانه بودی صد تا سد رو می شكستم ، اگه تو بهانه بودی …اگه تو ترانه بودی …اگه تو بهانه بودی … اما ما نخواستیم هم ترانه بمانیم ، ما بهانه مان را گم كردیم و پشت سد و پای كوه آخرین خدا نگهدار را هم از یكدیگر دریغكردیم ! 
 عزیزم ! این همه دلیل برای نداشتنت بس نیست ؟



+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 12:53  توسط دل شکسته تنها

 خدای من

گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغهء دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟
گفت: عزیز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.
گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟
گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود.
گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟
گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست، از این راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسید.
گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟
گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی آخر تو بندهء من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی.
گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟
گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفایت می دادم.
گفتم: مهربانترین خدا ! دوست دارمت ...
گفت: عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...
 
خدایا به خاطر همه عنایاتی که به من داری ازت ممنونم. تو تمام لحظه های نیازم فقط خواستمت. ولی تو منو واسه همیشه میخوای . توی این لحظه های تردید و تنهایی تنهام نذار. قدرت خواستن و رسیدن عطا کن. به این وجود ناتوان و کمکم کن تا من بر زمان حكم برانم، نه آنكه گوش به فرمان بادا بادای ایام باشم ...
کمکم کن تا پیش از آنكه مرا بفهمند به سوی دركشان گامها بردارم



+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 12:53  توسط دل شکسته تنها

 متن های ادبی

نامت چه بود؟ آدم

فرزندِ كی ؟ من را نیست نه مادری و نه پدری بنویس اول یتیم عالم خلقت

محل تولد؟ بهشت پاک

اینک محل سکونت؟ زمین خاک

آن چیست بر گُرده نهادی؟امانت است.

قدت؟ روزی چنان بلند که همسایه خدا ، اینک به قدر سایه بختم بروی خاک

اعضای خانواده؟ حوای خوب و پاک، قابیل وحشتناک،هابیل زیر خاک

روز تولدت؟در جمعه ای ،به گمانم روز عشق

رنگت؟ اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه

وزنت؟نه آنچنان سبک که پَرم در هوای دوست نه آنچنان سنگین که نشینم به این زمین

جنست؟ نیمی مرا زخاک نیمی دگر خدا

شغلت؟ در کار کشت امید بروی خاک

شاکی تو؟ خدا

نام وکیل؟ آن هم فقط خدا

جرمت؟ یک سیب از درخت وسوسه

تنها همین؟ همین و بس

حکمت؟ تبعید در زمین

همدمت در گناه ؟ حوای آشنا

ترسیده ای؟ کمی

زچه؟ که شوم من اسیر خاک

آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟ بلی

چه کس؟ گاهی فقط خدا

داری گلایه ای؟ دیگر گِله نه ولی...

ولی که چه؟حکمی چنین آن هم به یک گناه؟!!!!

دلتنگ گشته ای؟ زیاد

برای که؟ تنها فقط خدا

آورده ای سند؟ بلی

چه؟دو قطره اشک

داری تو ضامنی؟ بلی

چه کس؟ تنها کس خدا

در آخرین دفاع؟ می خوانمش چنان که اجابت کند دعا



+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 12:51  توسط دل شکسته تنها

 ای آدم ها

موج می كوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده ، بس مدهوش
می رود نعره زنان ، واین بانگ باز از دور می آید :
«
آی آدمها
!» ...
و صدای باد هردم دل گزاتر ،

در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آب های دور و نزدیك
باز در گوش این ندا ها :
«
آی آدمها



+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 12:49  توسط دل شکسته تنها

 

بنویس با اشكهایت یك سطر از روزگارت

از غربت و از غروب و پاییزهای بهارت

با شاخه هایت به رقص آ ، ای سبز عریان دلتنگ !

شاید كه عشقی بروید بر غربت برگ و بارت ...



+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 12:48  توسط دل شکسته تنها

 شبی

شبی از التهاب سوزان تر
خفته بر سینه سپیدِ سحر
در سر ماه فكر رفتن نیست
صبر خورشید آمده ست به سر
نه شب است و نه روز،هیچ كدام
گرگ و میش است آسمان یکسر
جنگِ شیرین نور و تاریكی ست

مثل خط های تیره مرمر
شب و روز از تن من و تو چكید
روی بستر، میان خاكستر
از نژاد شب و عشیره صبح
نطفه بسته قبیله ای دیگر



+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 12:48  توسط دل شکسته تنها

 

ای به دل گردیده پنهان همچوجان

ای چوخون در عمق رگهایم روان

ای پر و بال خیال شاعران

ای زتو روشن چراغ اختران

کعبه بیتو مشت سنگ بیش نیست

سینه بیتو گور تنگی بیش نیست

با توبودن رحمت است و زنده گی

بیتو بودن محنت و شرمنده گی



+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 12:47  توسط دل شکسته تنها

 چشمانت

آرام چون شبهای مهتابی ست چشمانت
ابر ، آسمان ، دریا ! چقدر آبی ست چشمانت
می خواهم امشب گم شوم در چشم تو هرچند
در پرنیان مخمل خوابی ست چشمانت
شعری شدم ، جانِ غزل گشتم ــــ خیال انگیز ــــ
امشب كه در اعماق بی تابی ست چشمانت
در لحظه های ابری و بارانی ات ، یكریز ،
یك آسمان آبی عنّابی ست چشمانت
من شاعر چشم توام ، بانو نمی دانی ،
آرام چون شبهای مهتابی است چشمانت



+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 12:41  توسط دل شکسته تنها

 

روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز می گفتم
لیک با اندوه و با تردید
 
 
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا می کشت
باز زندانبان خود بودم
 
 
آن من دیوانه ی عاصی
در درونم های و هو میکرد
مشت بر دیوارها می کوفت
روزنی را جستجو می کرد
 
 
در درونم راه می پیمود
همچو روحی در شبستانی
بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی
 
 
می شنیدم نيمه شب در خواب
های های گریه هایش را
در صدایم گوش می کردم
درد سیال صدایش را
 
 
شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه مینالید
دوستش دارم ،نمی دانی
 
 
بانگ او آن بانگ لرزان بود
کز جهانی دور بر می خاست
لیک در من تا که می پیچید
مرده ای از گور بر می خاست
 
 
مرده ای کز پیکرش می ریخت
عطر شور انگیز شب بوها
قلب من در سینه می لرزید
مثل قلب بچه آهوها
 
 
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رؤیاها
زورق اندیشه ام،آرام
می گذشت از مرز دنیاها
 
 
روزها رفتند و من دیگر
خود نمی دانم کدامینم
آن من سر سخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم
 
 
بگذرم گر از سر پیمان
می کُشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم



+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 9:27  توسط دل شکسته تنها

 حیف

حیف ، حیف که عمرم به پای توهدر شد

حیف از جوونی که با تو بی ثمر شد

خونه تو گوشه زندون واسه من بود و بس

عشق تو یه خواب پریشون واسه من بود و بس

روز رو لبام خنده به ظاهر اگه جون میگرفت

شب که می شد چشم های گریون واسه من بود و بس

حیف حیف که عمرم به پای تو هدر شد

حیف از جوونی که با تو بی ثمر شد

وای نگو نگو دلا قدرتو می دونه

پیر اگه بشه دیگه با تو نمی مونه

باز ملامتش نکن چشم های گریونم

اون که از نگاه تو چیزی نمی خونه

حیف حیف که عمرم به پای تو هدر شد

حیف از جوونی که با تو بی ثمر شد



+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 9:25  توسط دل شکسته تنها

 نمی دانم چرا رفتی

نمی دانم چرارفتی

نمی دانم چرا شاید خطا کردم

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا، تاکی، برای چه،

ولی رفتی

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته چشمان زیبای توام

برگرد

برگرد



+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 9:10  توسط دل شکسته تنها

 

میون این همه کوچه که بهم پیوسته                             

                                                           کوچه ی قدیمیه ما کوچه ی بن بسته
دیوار کاه گلی یه باغ خشک که پر از شعرای یاد گاریه   

                                                           مونده بین ما و اون رود بزرگ که همیشه مثل بودن جاریه
صدای رود بزرگ همیشه تو گوشه ماست                    

                                                              این صدا لالایی خواب خوب بچه هاست
کوچه اما هرچی هست کوچه ی خاطره هاست                  

                                                              اگه تشنست اگه خشک مال ماست کوچه ی ماست
توی این کوچه به دنیا اومدیم توی این کوچه داریم پا میگیریم 

                                                              یه روز هم مثل پدر بزرگ باید تو همین کوچه بن بست بمیریم...



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 19:15  توسط دل شکسته تنها

 

 

         

برای گفتن من شعر هم به گل مانده

   نمانده عمری و صدها سخن به دل مانده!!

  صدا که مرحم فریاد بود !!

زخم مرا به پیش درد عظیم دلم خجل مانده ..

      از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست ..

  گر هم گله ای هست ...

         دگر حوصله ای نیست!

سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم ..

هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست!! 



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 19:8  توسط دل شکسته تنها

 لينك باكس

 




 

درباره وبلاگ :






 

جستجوگر :



در كل اينترنت
در اين سايت


 


كل بازديد ها :

گالري قالب وبلاگ

دل شكسته تنها
پسرك تنها
گل نيلوفر
تك پسر گنهكار
دخترك تنها
زندگي نامه پسر ديونه
عشق
قلندر شب
كوير خشك
عکس و مطالب عاشقانه
ازدواج
روزهای بی کسی
سوگند نامه عشق
اخرین تلاش
مسافر جاده عشق
شقایق

بهار از خدا خواستم اخرین لحظه دیدار اغوش کاش باز در جلسه عشق خسته ام تسلیت من دلم به تو عادت شاید به نام دل من خدای من متن های ادبی

انجمن قالبسازان ايران

حامد
خاطرات بیتا
شب نیلوفری
اشک و لبخند
مینو
عاشق ترین
رز وحشی

آرشيو پيوند هاي روزانه